X
تبلیغات
حرف های یک دل شکسته

حرف های یک دل شکسته

تمام
به نام او


فاطی ز علایق جهان دل برکن            از دوست شدن به این و آن دل برکن

یک دوست که آن جهان مطلق باشد    بگزین تو و از کون و مکان دل برکن

یک رباعی بود از دیوان امام. و در واقع آخرین متنی که توی این وبلاگ گذاشتم.

این وبلاگ شروع تلخی برام داشت. اما دست کم پایانش خوب بود. خدارو شکر می کنم که واقعیت های دنیا رو به قلب گرفتارم نشون داد.خوشحالم که این قصه ی نحس به پایان رسید.

ممنون از همه کسانی که مطالب نچسبم رو دنبال کردن. واقعا ممنون...

التماس دعا و خدانگهدار


پی نوشت:

راستی یه شعر می زارم از بهترین دوستم، یاسمن:

نه،دیگر پاک نمی شود

هر روز که می گذرد

غبار خاطراتم افزوده تر می شود 

                                           غبار روی غبار...

دستمالی به من بده

    شاید دستمال تو

         توان معجزه کردن را داشته باشد

شاید بتواند بوی غریب خاطراتم را

دوباره به مشامم تازه کند

+نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت19:3توسط یار زمستان |
نیستی
به نام او


لبخند در می خندد 

و برگ های سبز و پیچک های سرخ 

از محوی مه آلود نمایان می شوند

دیدگانم به رنگ نقره فامشان 

و لب هایم به زیبایی شان

و انگشتان لرزانم به عظمتشان

همه... همه در عجب اند!

احساس غریبی آتش وار قلبم را می سوزاند

من کجا؟ این ها کجا؟

و آیا این زیبای همان ست که باید باشد؟

یا اوهام است؟

نمی فهمم؛ نمی خواهم بفهمم و غرق در  باغ  پریان؛

غرق در تابندگی این خورشید که نوری هزارهزار فراتر از ابدیت دارد

فقط قدم می گذارم...

و دور می شوم از آنچه که بود و بودم

در بسته می شود و صدای کوبیدنش تنم را می لرزاند

و ناگهان در اوج لذت و مستی خود را باز می یابم؛

در ژزفای تاریکی

در نهایت تنهایی

پریان بالدار خشم می ورزند و می غرند

صدای ناله ام؛صدای خنده ی آنهاست

راهی نیست ؛گیر افتاده ام و در اسارت

غلت می زنم

آخرین صدا و شاید آخریت امید:

در دورترین گوشه ی ذهن و محوترین خاطره ام؛

صدای کفش های چوبی کهنه ی قصه ی پیرمرد

که لابه  لای کتابی حک شده بودند

و آهنگ خنده ی کودکی ام

که حالا نیست

من نیستی شدم



+نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت23:37توسط یار زمستان |
حرف مادرجون
به نام خدا


یادمه خیلی وقت پیش که بچه بودم و خوش بودم به دلخوشی ها یه روز یه اتفاق جالبی افتاد.

رفتیم بازار. می گشتم و می گشتم و چشمام از دیدن اون همه اسباب بازی و عروسک گرد شده بودن. ولی دیگه طاقتم تموم شد و جیغ ویغ کنان به یه عروسک که قد و قواره ش از خودم بزرگتر بود اشاره کردم. داد می زدم:من اونو می خوام!می خوام!

مامانم دستمو کشید و گفت:نمیشه! این عروسکه که خیلی زشته! از ایناس که زود خراب میشن.

ولی من بیشتر اصرار کردم. چنان جیغ هایی می کشیدم که همه به ما زل زده بودن. همه ی اینا خوب خوب خوب یادمه.

مامانم یه نگاه خاصی به بابام انداخت که یعنی تو رو خدا یه کاری بکن آبرومون رو برد. بابام هم هر کار می کرد حریف من نمی شد. بچه که بودم به آزار و اذیت شهرت داشتم.

آخر سر مامانم که دید با مهربونی و روی خوش نمی تونه جلوی منو بگیره منو برداشت و بغلم کرد. سریع از بازار بیرون رفتن تا دیگه نق نق نکنم.

_ من اونو می خوام! واسم بخر! می خوااااااااااااام!

مامانم یه دونه آروم زد پشت دستم و گفت:ساکت باش دختر! الان هر کی تو رو ببینه فکر می کنه یه دختر نق نقویی!

ولی آروم نشدم. اشک عین بارون بهاری از چشمام سرازیر بود و گلوم انقدر که جیغ کشیده بودم می سوخت.  اما غرو عجیب و غریبم رو نشکستم و همچنان به داد زدن ادامه می دادم...

رفتیم خونه مادرجون. مامان و بابام فکر می کردن اونجا که با بچه های دیگه باشم فکرم از اون عروسک دور میشه و آروم میشم. اما نشد که نشد. گلوم انگار آتیش گرفته بود. واسه همین هر چه قدر هم که سعی می کردم نمی تونستم صدامو ببرم بالا. ولی چشمام هنوز خسته نشده بودن و اشک می ریختم.

مادر جون تا اشک رو دید رو صورتم منو بغل کرد و با مهربونی گفت:چی شده عزیز دلم؟ عروسک نازم؟

اسم عروسک رو که شنیدم گریه م بیشتر شد.

مامان یواشکی و با ایما و اشاره قضیه رو واسه مادر جون توضیح داد.

مادرجون یه لبخند شیرین و با محبتی بهم زد و گفت:اشکال نداره خوشکل خانوم انقدر از این عروسکا هست که نمی تونی بشموریشون. اما تو چی؟ تو که یکی یه دونه ی مادرجونتی... هان؟ واسه چی می زاری اشکات بیان و چشمای خوشگلت ریز و قرمز بشن؟  گریه نکن دیگه... خدا دوست نداره یه دختر خوشکل و خوبی مثل تو واسه یه عروسک پلاستیکی گریه کنه,زاری کنه...

همین طور که می گفت موهامو نوازش می کرد. گریه م آروم تر شده بود.

هیچ عروسکی که به تو نمی رسه... حالاهر چه قدر هم ناز باشه, موهای خوشکل, چشمای خوشگل, لباس خوشکل داشته باشه... واسه چی چشماتو فدای این چیزا می کنی نازنین من؟

مادرجون طوری حرف زد که خودبه خود گریه م قطع شد. چشمام که از شدت گریه سنگین و خمار شده بودن یواش یواش بسته شدن. فکر کنم خوابم برد.

*****

الان نگاه می کنم. می بینم. می فهمم. چه عروسکای خوشکلی دور و برم هست. عروسکایی که روز و شبم رو بهشون محبت می کنم. فقط با اونا حرف می زنم. فقط با اونا غذا می خورم. بدون اونا از خونه بیرون نمی رم. بدون اونا از هیچ کارتونی خوشم نمیاد. بدون اونا گریه می کنم...بدون اونا لذت نمی برم از چیزی. هرچه قدر هم قشنگ و زیبا باشه. اما با اونا حاضرم هر رنجی رو بکشم...هر چه قدر هم که باشه گریه کنم و چشمام ریز و قرمز بشن...

امروز اتفاقی افتاد که یاد حرف مادرجون افتادم. خاطره ای که آرومم کرد و نذاشت اشک هامو فدای هیچ کنم. فدای عروسم و عروسک هایی که خیلی زیبا به نظر می رسن.

خوشحالم.خدارو شکر.

التماس دعا. یا علی




+نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت11:45توسط یار زمستان |
دوباره عشق...
به نام خدا...

نگاه به چشماش.. چشم هایی که خورشیدن... چشمایی که نورشون نور عادی نیست... چطور میشه تحمل کرد؟ وقتی ذوب میشم زیر این نگاه؟ وقتی آب میشم... نمی فهمم کی ام... کجام؟

قفل میشه تمام بدنم... یه لحظه زمان می ایسته،  ثانیه ها توقف می کنن... همه چیز آروم میشه، حتی قلبم هم انگار از تپش می یفته... نوک انگشتام سرد و قلبم داغ... داغ تر از هر زمانی، انگار بزرگترین نیروی هستی گرمش کرده..

همه چیز غیر عادی شده، برگشته، پشت و رو شده... نمی فهمم آخه این چه وضعشه؟ آخه مگه من چی ام خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه دل من چه قدر جا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چطور می تونم بگم چیزی رو که مدت هاست مونده پشت زبونم و قایم شده تا یه روز آزادش کنم؟... بعد هر چی می خواد بشه... به جهنم! وقتی قلب آدم راضی میشه دیگه نگاه های عجیب و غریب این و اون واسه آدم اهمییتی داره...

بعضی وقت ها ضعفم می گیره، چشمام سیاهی میره... اصلا حالم دگرگون میشه. یه لحظه فقط من و اون، توی  یه دنیای ماورایی که همه چیز نوره،. همه چیز سفیده و دستهاش توی دستهای من. همه چیز فقط توی نگاهش خلاصه میشه و این منم که مست میشم... و هیچ چیز دیگه ای واسم وجود نداره...

عشق زیباست... هرچه درد آور و رنج آور..هر چه سخت و دیوانه کننده...

 به خدا عشق زیبااااااااااااااااااااااااااااااااست!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت22:21توسط یار زمستان |
دستینی
یه نام خدا

مدت ها پیش کتایی خوندم به نام حماسه ی دارن شان. قصه ای که شاید اگه یه ذره تغییرش بدید بشه عین زندگی خودتون. 

این داستان راجع به مردی به نام سرنوشت یا دستینی. اون زندگی دو تا پسرو که خودش اونا رو به وجود آورده جهنم می کنه تا خودش لذت ببره. بزرگترین لدت اون رنج و عذاب انسان هاست.

گاهی فکر می کنم که آقای دستینی دستای کثیفشو آورده توی زندگی من و داره همه چیز رو به هم می ریزه. انگار یه نیروی اهریمنی عجیب و غریب وارد زندگی من شده... نیرویی که خیلی با بقیه فرق داره... این چیز عجیب و غریب و نحس داره همه چیزمو توی چنگ خودش جا می ده. می تونم حسش کنم...

نمی دونم دلیل این همه اتفاق ناخوشایند چیه... شاید برمی گرده به سنم که سن بزرگ دیدن مشکلاته. اما خب... 

یه حسی بهم می گه که این به خاطر ضعف ایمانه. یه صدایی از ته قلبم میاد. داد می زنه. می خواد بهم بگه که  فرق کردم. دیگه اون پاکی و معصومیتی رو که قبلا داشتم ندارم. واسه چی به خودم دروغ میگم؟؟؟ مشکل از قلبمه. قلبی که گناه روز به روز سیاه ترش می کنه...

دعا کنین برام... 


+نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت20:1توسط یار زمستان |
دو راهی
به نام او....

باز صدایش می آید. و باز قلبم را به تپیدن وا می دارد... قلبی که خفته بود، قلبی که غبار بی خیالی سیاهش کرده بود...

انگار می داند که با وجودش هستم و می مانم. می داند که قدم هایش مرا وادار به نفس کشیدن می کند.

او می داند که با وجودش وجود دارم و با نیستی اش نخواهم بود. که اگر هزار سال هم بمانم و نباشد گویی نیستم...

***

اگه دلم بخواد یه چیز رو به خدا بگم اول از همه ازش معذرت می خوام واسه اینکه دوباره زدم زیر قولم و....

بماند!

بعد ازش می خوام که قلب و چشمم رو روشن کنه. آخه تازگی ها دارم با همه چی کلنجار می رم تا راه درست رو انتخاب کنم. قلبمه که داد می زنه و ازم می خواد که به راهم ادامه بدم. و از اون طرف این عقل بی احساسه که می گه متوقفش کنم و دست نگه دارم.

این بدترین دو راهی زندگیه... این که مجبور بشی بین این دو تا یکی رو انتخاب کنی.

شما اگه بودید چیکار می کردید؟

عقل یا احساس؟

+نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت22:34توسط یار زمستان |
X
به نام اون خدایی که دلم می خواد بپرم بالا و ببوسمش!

مدت ها بود سر نزده بودم به وبلاگ. آخه اتفاق خاصی نیفتاده بود که حوس نوشتن بزنه به سرم و بیفتم به جون کی بورد کامپیوتر. یه وقت هایی حرص آدم در میاد از بی حسی!!!!

راستش چیزی به ذهنم نمی رسه. فقط یه تشکر حسابی بدهکارم به خدا.

واسه اینکه غم رو از دلم برداشت و شادم کرد. آخه باور کنید شاد بودن خیلی سخته و در عوض غمگین بودم به راحتی آب خوردنه. آدم به سختی می تونه جلوی خودشو بگیره در مقابل بدبخت هایی که می ریزه سرش.

البته بگم که اینا بدبختی نبود. یه درسی بود که خدا بهم داد. حالا خوشحالم که زود تموم شد. از اونجا که خیلی بی جنبه و کم تحملم، چیزی نمونده بود کار به جاهای باریک کشیده بشه!

یه آرزو هم دارم واسه ی همه اونایی که احساس می کنن تنهان و یه قلب شکسته توی سینه شون می تپه. با تمام وجود از خدا می خوام که به حق امام موسی کاظم(ع) دل غمگینشون مملوء از شادی بشه.  امیدوارم هر کی که می خونه این مطلبو واسه منم دعا کنه. خدا خیرش بده!


و یه چیز دیگه! خوشحالم که روز اول بهمن -ماه خودم- بارون اومد. خیلیییییییییییییییییی از این لطف خدا خوشحال شدم و به بهمنی بودنم افتخار کردم!!!

التماس دعا

+نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت20:52توسط یار زمستان |
و باز دوباره...

به نام او...

 

هر چی فکر می کنم نمی تونم به نتیجه ای برسم. که آیا چیزی جز این هستی رو به وجود آورده؟

آیا بشر بدون این قادر به ادامه ی زندگی هست؟

...

وقتی عشقی توی قلبتون پا می زاره، محاله که لحظه ای فراموشش کنین. حتی اگه حواستون جای دیگه باشه، ... انگار یه ذهن و فکر جدید پیدا کردین که فقط مشغول اونه. حتی وقتی دای فیلم می بینی یا کتاب می خونی یا... یا چمی دونم! داری به سخت ترین سوال امتحان ترم ادبیاتت جواب می دی!...

زیباست. زیباترین حس دنیا!... خیلی زیباتر از رویا دیدن یا پرواز کردن... حتی اگه به خاطرش اشک بریزی هم زیباست. چرا که اشک هارو در واقع قلبت می ریزه، نه چشم هات. یه جور انتظار که آزرات میده، اما در عین حال قشنگ تر از هر انتظاریه...

 

نیمه شب و در حالی که سکوت تمام شهر رو گرفته تنها تو بیداری، پرده ی اتاقت رو کنار میزنی و به منظره ی پشتش نگاه می کنی. به سیاهی شب که با نور ماه تبدیل به رنگی اسرار آمیز شده. به ماه خیره میشی. ماهی که کامله و با تمام قدرت می درخشه.

با خودت می گی: یعنی اونم الان داره به ماه نگاه می کنه؟

و لبخند میزنی.

***

عاشق بودن یه جور خوشبختی محضه. چرا که حتی در اوج بدبختی هم رویاهایی وجود دارن. در اوج ناامیدی از دنیا، آدم ها و تمام چیزایی که اطرافت هستن... کسی پا به قلبت میزاره که گویا یه هاله از احساس خوشبختی-هر چند غیرواقعی-با خودش آورده.

عشق بدترین درده و زیباترین درد... بدترین غم و بهترین مرحم برای غم ....

***

وقتی به چشم های آبی رنگش که گویا تمام اسرار هستی رو پشت خودشون پنهان کردن نگاه کردم...

بهشت رو پیدا کردم،

هر چند در حال سوختن توی جهنم افکارم بودم...

***

وای خدا! اصلاً نمی فهمم! توی فکرش چی می گذره؟

آیا...؟

 

خدایا! کمکم کن! اصلاً نمی دونم چیکار کنم. فقط تو می دونی و می تونی.

به بزرگی خودت، همون زور که تا حالا نجاتم دادی از کارام، این بارم نجاتم بده...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت20:33توسط یار زمستان |

به نام او...


خدارو شکر می کنم. شکر واسه تمام اتفاقاتی که تو این مدت افتاد...

حالا می فهمم دلیلشو... حداقل یکی از دلایلشو.

خدایا!دوباره شروع شده!موج جدید و بزرگی از اتفاقات عجیب و تازه!

خدایا... خودت کمکم کن.چرا که فقط تو می تونی،همونطور که پریروز لطفت رو از من دریغ نکردی، در اتفاقاتی که قراره بیفتن هم همراهم باش.

***

ضمناً آغاز سال نو میلادی رو هم تبریک میگم.

در آرزوی سالی خوش برای همه!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت18:47توسط یار زمستان |
آدم ها..

به نام او...

 

گاهی اوقات شک می کنم به انسانیت. به اینکه آدما واقعاً آدم هستن و روح و قلب دارن. وقتی به بعضی ها نگاه می کنم، احساس می کنم که به یه تیکه گوشت و استخون زل زدم که فقط می جنبه و نفس می کشه... نه احساسی نه چیزی....

بیشتر آدما این طوری ان. اصلاً براشون مهم نیست که هستی یا نیستی. تنها چیزی که می تونن بفهمن اینه که خودشون هستن و بس. جز جلوشون چیزی رو نمی بینن و جز رسیدن به هدفشون- حالا هر چی که باشه- به چیزی فکر نمی کنن.

بعضی از آدما که تعدادشون از این گروه کمتره، آدمایی ان که بعضی وقت ها می شه بهشون اعتماد کرد. می شه احساس کرد که قلب دارن و یه چیزایی رو می فهمن. گاهی اوقات خیلی خوبن-خیییییییلی!- اما بعضی وقت ها به قدری پست می شن که نمی تونی باور کنی. اصلاً قابل درک نیست. یه لحظه عین خواهر یا برادرت هستن، و یه لحظه ی دیگه طوری رفتار می کنن که انگار تشنه به خونت ان...

این جور آدما غیر قابل پیش بینی ان. اصلا نمی تونی اون چیزی رو که ازشون انتظار داری ببینی. گاهی وقت ها با محبت کردن دیوونه ی تو خواهند شد و گاهی اگه این کارو بکنی انگار که با طناب خودت رفتی توی چاه.... چون نمی تونن ارزش واقعی محبتی رو که یک نفر بهشون کرده بفهمن...

یه دسته ی دیگه از آدما هم هستن که با این دو تا زمین تا آسمون فرق دارن. بزرگترین اشتباه من هم همین بود، جزو همین دسته بودم.

این آدما فراتر از حد طبیعی احساس دارن. خیلی زیاد... نمی شه درک کرد. گاهی با یک نگاه چنان شاد می شن که دلشون می خواد هزار سال عمر کنن، و گاهی با یه نگاه دیگه، آرزوی مرگ می کنن.

برای این آدما خوب و بد یه معنی داره و نمی تونن بی رحمی دیگران رو زیاد به دل بگیرن و زود یادشون میره...

...

مشکل من اینه که نمی تونم کینه به دل بگیرم. نمی تونم متنفر بشم. نمی تونم چیزی رو که دیروز بهش اعتقاد داشتم، امروز عملی کنم. در مقابل احساسات دیگران، واقعاً سخته که مقاومت کنم. حتی دشمن ام هم که غمگین باشه، یه جورایی دلم می گیره.

شاید ظاهر این جمله ها ساده یا مسخره به نظر بیاد، اما اگه خودتونو دقیقه ای جای یه همچین آدمی بزارین، اون وقته که متوجه می شین.

برای من محبت کردن آسونه و بدی کردن سخت. چیزی که توی چنین دنیایی، با چنین آدمایی یه جور نقطه ضعفه. محبت کردن به بیشتر آدما یعنی یه جور خودفروشی. بعضی ها منتظرن تا قلبت رو تقدیمشون کنی، و بعد همون قلبت رو با بی رحمی تیکه تیکه می کنن...

اما گاهی اوقات بدی کردن خیلی به درد بخوره... شاید تنها راهی که بشه ثابت کنید که انسان هستید و احساس دارید، همین باشه.

وقتی به کسی بدی کنی، متوجه می شه که ارزون نیستی و راحت به دست نمیای. منظورم از بدی کردن، آزار دادن دیگران نست. یه جورایی... محبت نکردنه.

حتی فرشته ها هم به آدم بدی می کنن....

 چه برسه به آدما که یه عالمه نیاز مادی و معنوی دارن.

آدم ها آدم ان. حتی اگه ظاهرشون عین فرشته ها باشه، اما باز هم خصوصیت خودخواهی و غرورشون رو حفظ می کنن.

بر عکس... حتی اگه عین شیطان هم باشن، بازم انسان اند و احساس دارن... باز هم ته قلبشون محبت رو حس می کنن...

 

گاهی اوقات آدما طوری رفتار می کنن که می خوای دیوونه بشی! از تعجب-که چطور تونست؟- و از شدت غم، که دومی به مراتب بدتره. اون موقع است که دنیا جهنم خواهد شد. زیباترین و دوست داشتنی ترین ها، از چشمت می افتن و فقط به بدبختی فکر می کنی.

چیزی که می بینی خیلی فرق می کنه با چیزی که اون انتظار داره فکر کنی.

خدا به آدما قدرت فکر کردن داده و بهترین وسیله ای که میشه فکرهامونو با اون به دیگران بفهمونیم، زبانه.

نباید از کسی انتظار داشت که همون طور که ما می خوایم فکر کنه. چرا که شاید رفتارمون درست برعکس حقیقت رو نشون بده.

بهت ظلم می کنن، بی محلی می کنن، بی توجهی می کنن و زمانی که داری از تنهای می میری، عین باد از کنارت می گذرن. و بعد باید فکر کنی که منظور خاصی نداشتن، چون که رفتارشون همین طوری بوده و هست.

این جور فکر کردن ها، گاهی یک نفر رو تا مرز مرگ پیش می بره.

اگر احساس می کنید که به این شکل قلب کسی رو شکستین، فوری دست به کار شین. چون احساست آدما رو نمی شه به بازی گرفت.

مطمئن باشید که محبت با ارزش ترین هدیه ایه که از یک نفر می تونین بگیرین. پس هیچ وقت به خاطر طرز فکر غلط اونو از دست ندین.

 

 

 

 

و کلام آخر:

دوست خوب دوستی است که در سه هنگام به یادتان باشد: به هنگام گرفتاری و غم، به وقت نبودنتان، و پس از مرگ.

                                                                                                                                    امام علی(ع)

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت22:46توسط یار زمستان |